زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و بیست و دوم

سلام عزیز مامان امروز تولد امام رضاست .... الان تو اداره دارن مولودی امام رضا رو پخش میکنن و دل هوایی من هوایی تر میشه دیشب هم با خاله زهرا رفتیم یه حسینیه جشن...  دلم خیلی مشهد میخواد ... مداحه شعرای قشنگی میخوند و من همش تصویر حرم امام رضا جلو چشمم بود یادمه پارسال مامان وقتی رفته بود مشهد نذر تو کرده بود که اگه بیای مامان حتی شده یه روزه بیاد مشهد و برگرده... هنوز سوغاتی مشهدش رو بهم نداده بود که فهمید تو اومدی و دوباره یه روزه رفت مشهد و همیشه میگه که اون روز خیلی زیارت بهم چسبید پارسال این موقع دلم خیلی گرفت .... دلم میخواست اسمت رو تو این روز تعیین کنم  ولی خب نبودی دیگه امسال اما اون حال و روز رو ندارم ح...
16 شهريور 1393

نامه صد و بیست و یکم

سلام به عزیزای من این چند روزه سرگمی ذهنی من شماها شدید ... از بعد از خوابم  بهتون فکر میکنم و همش داشتن شما دو تا رو با هم تصور میکنم دیگه رویا پردازی برام  شده یه عادت شیرین ... یه عادتی که اصلا منتظر وقوعش نیستم پریشب میخواستم موهامو رنگ کنم و خوش خیالی همیشگیم باعث شد که موکولش کنم به امشب ... بعد از سونو ....  بعد از اینکه مطمئن بشم شما دوتا وجود خارجی ندارید فردا تولد باباتونه ....نمیدونم امشب براش کیک بخرم یا فردا شب صبح که سر جلسه امتحان نشسته بودم و بچه ها داشتن امتحان میدادن ... خیالبافی امشب رو کردم : "بعد از سونو... بعد از اینکه بفهمم شما ها هستید میرم کیک میخرم  ... با یه کاغذ روش از طر...
2 شهريور 1393
1